تبليغاتX
سلام خوش آمدید
خانهایمیلآرشیوRss
Search

طرح 

موضوع: با کاروان شعر سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 21:32

bamdad

طرح :

شب

    با گلوی خونین

                     خوانده ست

                                    دیرگاه .

دریا

    نشسته سرد .

یک شاخه

              در سیاهی ی جنگل

                                      به سوی نور

فریاد می کشد .

                                                                            احمد شاملو (ا.بامداد)

عکس از www.shamlu.org

نوشته شده توسط محسن صادقیان (مطهر) | لینک ثابت |

تا افتابی دیگر 

موضوع: دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 23:39

تا آفتابی دیگر

رهروان خسته را احساس خواهم داد
 ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت
 نورهای تازه ای در چشم های مات خواهم ریخت
 لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سهره ها را از قفس پرواز خواهم داد
چشم ها را باز خواهم کرد
خواب ها را در حقیقت روح خواهم داد
دیده ها را از پس ظلمت به سوی ماه خواهم خواند
نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت
گوش ها را باز خواهم کرد
آفتاب دیگری در آسمان لحظه خواهم کاشت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سوی خورشیدی دگر پرواز خواهم کرد

                                         خسرو گلسرخی 

نوشته شده توسط محسن صادقیان (مطهر) | لینک ثابت |

لحظه ی دیدار 

موضوع: با کاروان شعر پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 22:59

لحظه ی دیدار :

لحظه ی دیدار نزدیک است .

باز من دیوانه ام   مستم .

باز می لرزد   دلم    دستم .

باز گویی درجهان دیگری هستم .

 

های ! نخراشی بغفلت گونه ام را  تیغ !

های  نپریشی صفای زلفکم را   دست !

و آبرویم را نریزی   دل  !

ـ ای نخورده مست ـ

لحظه ی دیدار نزدیک است .

                                         مهدی اخوان ثالث (زمستان) 

نوشته شده توسط محسن صادقیان (مطهر) | لینک ثابت |

کمال همنشین در من اثر کرد 

موضوع: با کاروان شعر جمعه بیست و نهم تیر 1386 14:42

شبی در محفلی با آه و سوزی         شنیدستم که مرد پاره دوزی

چنین می گفت با  پیر عجوزی            گلی خشبو در حمام روزی

                        رسید از دست محبوب بدستم

گرفتم  آن  گل  کردم  خمیری             خمیری نرم نیکو چون حریری

معطر  بود  و  خوب  دلپذیری              بدو  گفتم مشکی یا عبیری

                        که  از  بوی  دلاویز  تو  مستم

همه گلهای   عالم   آزمودم                 ندیدم چون تو عبرت نمودم

چو گل بشنید این گفت شنودم           بگفتا من گلی ناچیز  بودم

                        ولیکن مدتی با  گل نشستم

گل اندر زیر پا گسترده پر کرد                مرا با همنشینی مفتخر کرد

چو عمرم مدتی با گل گذرکرد               کمال هم نشین در من اثر کرد

                      وگرنه  من همان خاکم که هستم  

نوشته شده توسط محسن صادقیان (مطهر) | لینک ثابت |

قصد شاه البرز 

موضوع: کوهنوردی ورزش مورد علاقه من دوشنبه هجدهم تیر 1386 18:48

TinyPic image

خودم در بالای میانو

چند وقت پیش زمان امتحانات خرداد به دوستم رضا که باهم زیاد کوه میریم شوخی شوخی پیشنهاد دادم که بریم شاه البرز . این شوخی ما شوخی شوخی جدی شد و ما تصمیم گرفتیم که در روز های

۳۱خرداد و ۱ تیر بریم . روز پنجشنبه ۳۱ خرداد به سمت طالقان حرکت کردیم ودر ساعت ۸:۳۰ در روستای حسنجون بودیم . تا ساعت نزدیک ۹ در مکانی زیبا و پر ز پشه در پشت روستا صبحانه خوردیم و بعد حرکت خودمون را شروع کردیم تا ساعت ۱۰:۳۰در باغات زیبا و دل انگیز پشت روستا حرکت کردیم تا به پای کوه و ابتدای سر بالایی رسیدیم .در آن مکان که در زمان محلی تیجاری لات  نام دارد چشمه ای وجود داره کوچک ولی بس گوارا . دست صورتمون راشستیم و بطری هایمان را پر از آب کردیم و دوباره شروع به حرکت کردیم تا نزدیک ساعت ۱:۳۰ در پیچ خم وسربالایی های تند این کوّه  حرکت کردیم و بعد در مکانی به نام سیاه آب ناهار خوردیم بعد از ناهار دوباره شروع به حرکت کردیم نزدیکهای ساعت ۵ بود که با تنی کوفته به میانو رسیدیم و چادر خودمون را علم کردیم بعد یه ۱ ساعتی در میانو چرخ زدیم وبه صحنه ای جالب بر خوردیم کره خری بس زیبا دنبال من ورضا افتاده بود انگار دوست چندین ساله اش را پیدا کرده بود!!!!؟

TinyPic image

رسیدن به دوست بعد از چند سال

 هوا رو به تاریکی می رفت و ما به چادر برگشتیم بعد از شام با صحبت هایی که با هم داشتیم وآشنایی که من با مسیر داشتم (آخه من اصلیتم طالقانی می باشد وچندین بار این مسیر را اومده بودم ) تصمیم بر آن شد که به سمت قله حرکت نکنیم زیرا با وقت محدود ما این امر امکان پذیر نبود باز به پیشنهاد من قرار شد صبح به آبشاری در نزدیکی میانو که واقعا مکان دلپذیری هست بریم.

صبح ساعت۷:۳۰ بعد از صرف صبحانه به نزدیکی آبشار رفتیم که انصافا کار آسانی نبود چون آب زیاد بود و ما مجبور شدیم یه مسیر طولانی را دور بزنیم و بالاخره به آبشار رسیدیم .

TinyPic image

 آبشار زیبا منطقه

   در ساعت نزدیک ۹:۱۵ به چادر رسیدیم و با جمع کردن چادر و کوله ها شروع به حرکت به سمت پایین کردیم و در ساعت ۴ در شهرک بودیم .

TinyPic image

پشت روستای حسنجون

 

 با تشکر فروان از آقا رضا و تشکر مخصوص تر از آقا داود که واقعا ما را تحمل کردن .

(عکس ها از آقا داود)

                                                         محسن صادقیان

نوشته شده توسط محسن صادقیان (مطهر) | لینک ثابت |

نیکی را چه سود ؟ 

موضوع: با کاروان شعر پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 14:28

۱

نیکی را چه سود

هنگامی که نیکان .درجا سرکوب میشوند

و هم آنان که دوستدار نیکانند ؟

 

آزادی را چه سود

هنگامی که آزادگان باید میان اسیران زندگی کنند؟

 

خرد را چه سود

هنگامی که جاهل نانی به چنگ می آورد

که همگان را بدان نیاز است ؟

۲

بجای خود نیک بودن بکوشید

چنان سامانی دهید که نفس نیکی ممکن شود

یا بهتر بگویم

دیگر به آن نیازی نباشد .

 

بجای خود آزاد بودن بکوشید 

چنان سامانی بدهید که همگان آزاد باشند

و به عشق ورزی به آزادی نیز

نیازی نباشد .

 

به جای خود خردمند بودن بکوشید

چنان سامانی دهید که نابخردی

برای همه وهر کس

سودایی شود بی سود .

                                                برتولت برشت (ترجمه بهروز مشیری)

 

نوشته شده توسط محسن صادقیان (مطهر) | لینک ثابت |

شجریان در اروپا 

موضوع: با کاروان موسیقی پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 10:40

                                                                         

    محمدرضا شجریان استاد پر آوازه ی موسیقی ایران با گروهی ۴ نفره در تور اروپای خود ۹ کنسرت اجرا خواهد کرد وی در حاشیه ی کنسرت کلن با مصاحبه با صدای آلمان گفت :

    موسیقی ذاتش عرفان است . ذات  موسیقی عرفان است هیچگاه نفهمیدم (موسیقی عرفانی) یعنی چه ؟ وی در ادامه توضیح داد :همین قدر که دف آوردند سر شان را تکان دادند شد موسیقی عرفانی!  عرفان یعنی شناخت . موسیقی شناخت میدهد ویک موزیسین باید بر این مبنا کارش را دنبال بکند . یعنی پیامی داشته باشد . موسیقی باید پیام داشته باشد حالا یا پیام شادی یا پیام غم ویا پیام حماسی ویا شکایت است ومن تحت تاثیر این پیام ها با زبان فارسی هستم .

وی در ادامه در مشکلاتی که در برگزاری کنسرت گفت : شاید بشود گفت که تنگناها برای من خیلی بیشتر از دیگران باشد . به علت شاخص بودن و به علت اینکه که من تحت  هیچ شرایطی اجازه نمی دهم که هیچ سازمانی از من بخواهد سو ء استفاده بکند و یا من را زبان خودش بداند . من زبان مردم هستم  من با مردمم زندگی می کنم . مردمی که در طول تاریخ درد کشیده و زندگی کرده اند . در آن مملکت بودند و هویتخودشان را حفظ کرده اند . من با آن مردم زندگی کرده ام و با آن مردم هم زندگی خواهم کرد .

 گزیده از مطلب روزنامه دنیای اقتصاد شماره ۱۲۵۶ صفحه ی ۲۴

نوشته شده توسط محسن صادقیان (مطهر) | لینک ثابت |

سخنی نیست 

موضوع: با کاروان شعر دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 17:11

چه بگویم ؟سخنی نیست

       می وزد از سر امید نسیمی

                لیک. تا زمزه ای ساز کند

           در همه خلوت صحرا

                                   به رهش

                                           نارونی نیست

 پشت در های فروبسته

شب از دشنه و دشمن پر

به کج اندیشی

                 خاموش نشسته ست .

بام ها زیر فشار شب کج

کوچه

     از آمد و رفت شب بد چشم سمج

                                              خسته ست .

چه بگویم ؟ سخنی نیست .

در همه خلوت این شهر آوا

جز زموشی که دراند کفنی نیست .

وندر این ظلمت جا

جز سیانوحه ی شو مرده زنی نیست .

ور نسیمی جنبد

به رهش نجوا را نارونی نیست

                          چه بگویم ؟

                                  سخنی نیست.......... 

                                                                                    احمد شاملو (ا.بامداد)

نوشته شده توسط محسن صادقیان (مطهر) | لینک ثابت |

وصیت نامه کورش کبیر 

موضوع: ایران کهن سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 23:1

وصیت نامه کورش کبیر

فرزندان من، دوستان من! من اكنون به پايان زندگی نزديك گشته‌ام. من آن را با نشانه‌های آشكار دريافته‌ام.

وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپنداريد و كام من اين است كه اين احساس در کردار و رفتار شما نمايانگر باشد، زيرا من به هنگام كودكی، جوانی و پيری بخت‌يار بوده‌ام. هميشه نيروی من افزون گشته است، آن چنان كه هم امروز نيز احساس نمی‌كنم كه از هنگام جوانی ناتوان‌ترم.

 

 

من دوستان را به خاطر نيكويی‌های خود خوشبخت و دشمنانم را فرمان‌بردار خويش ديده‌ام.

 

زادگاه من بخش كوچكی از آسيا بود. من آنرا اكنون سربلند و بلندپايه باز می‌گذارم. اما از آنجا كه از شكست در هراس بودم ، خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم. حتی در پيروزی های بزرگ خود ، پا از اعتدال بيرون ننهادم. در اين هنگام كه به سرای ديگر می‌گذرم، شما و ميهنم را خوشبخت می‌بينم و از اين رو می‌خواهم كه آيندگان مرا مردی خوشبخت بدانند. مرگ چيزی است شبيه به خواب . در مرگ است كه روح انسان به ابديت می پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد می گردد به آتيه تسلط پيدا می كند و هميشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنين بود كه من انديشيدم به آنچه كه گفتم عمل كنيد و بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر اين چنين نبود آنگاه  ازخدای بزرگ بترسيد كه در بقای او هيچ ترديدی نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست.

  

 

بايد آشكارا جانشين خود را اعلام كنم تا پس از من پريشانی و نابسامانی روی ندهد.

من شما هر دو فرزندانم را يكسان دوست می‌دارم ولی فرزند بزرگترم كه آزموده‌تر است كشور را سامان خواهد داد.

    

 

فرزندانم! من شما را از كودكی چنان پرورده‌ام كه پيران را آزرم داريد و كوشش كنيد تا جوان‌تران از شما آزرم بدارند.

تو كمبوجيه، مپندار كه عصای زرين پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. دوستان يک رنگ برای پادشاه عصای مطمئن‌تری هستند.

 

 

همواره حامی كيش يزدان پرستی باش، اما هيچ قومی را مجبور نكن كه از كيش تو پيروی نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسی بايد آزاد باشد تا از هر كيشی كه ميل دارد پيروی كند .

 

 

هر كس بايد برای خويشتن دوستان يك دل فراهم آورد و اين دوستان را جز به نيكوكاری به دست نتوان آورد.

از كژی و ناروايی بترسيد .اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد يافت ، ولی اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجرای عدالت تسامح ورزيد ، ديری نمی انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون خواهيد شد . من عمر خود را در ياری به مردم سپری كردم . نيكی به ديگران در من خوشدلی و آسايش فراهم می ساخت و از همه شادی های عالم برايم لذت بخش تر بود.

  

 

به نام خدا و نياکان درگذشته‌ی ما، ای فرزندان اگر می خواهيد مرا شاد كنيد نسبت به يكديگر آزرم بداريد.

پيكر بی‌جان مرا هنگامی كه ديگر در اين گيتی نيستم در ميان سيم و زر مگذاريد و هر چه زودتر آن را به خاك باز دهيد. چه بهتر از اين كه انسان به خاك كه اين‌همه چيزهای نغز و زيبا می‌پرورد آميخته گردد.

من همواره مردم را دوست داشته‌ام و اكنون نيز شادمان خواهم بود كه با خاكی كه به مردمان نعمت می‌بخشد آميخته گردم.

 

 

هم‌اكنون درمی يابم که جان از پيكرم می‌گسلد ... اگر از ميان شما كسی می‌خواهد دست مرا بگيرد يا به چشمانم بنگرد، تا هنوز جان دارم نزديك شود و هنگامی كه روی خود را پوشاندم، از شما خواستارم كه پيكرم را كسی نبيند، حتی شما فرزندانم. پس از مرگ بدنم را موميای نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره های بدنم خاك ايران را تشكيل دهد . چه افتخاری برای انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكی مثل ايران دفن شود.

از همه پارسيان و هم‌ پيمانان بخواهيد تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اينكه ديگر از هيچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گويند.

    

 

به واپسين پند من گوش فرا داريد. اگر می‌خواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد، به دوستان خود نيكی كنيد.

 

حال سد سیوند و.........و.........و............و...........

یا حق

 

نوشته شده توسط محسن صادقیان (مطهر) | لینک ثابت |

نامه ی عمر به یزگرد سو وجواب یزگرد به امر 

موضوع: ایران کهن چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 22:52

عمر به یزگرد:

از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس

یزدگرد، من آینده روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی. تو سابقا بر نصف جهان حکم می راندی ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است. من به تو راهی را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی.

شروع کن به پرستش خدای واحد، به یکتا پرستی، به عبادت خدای یکتا که همه چیزرا او آفریده. ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم، او که خدای راستین است.

از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند، بما بپیوند الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان.

الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذیر. به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان.

با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها ( لقبی که عربها به پارسیان می دادند بعمنی کودن و لال) انجام دهی با من بیعت کن.

الله اکبر
خلیفه مسلمین
عمربن الخطاب

نامه یزگرد به عمر:

از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمینهای پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله عربها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان ( لقبی که پارسیان به عربها می دهند به معنی سگ شکاری )

به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد

تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی، به راه خدای راستینت، الله اکبر، بدون اینکه هیچگونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم.

این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ای آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابانهای عربستان و انسانهای عقب مانده بیابان گرد است.

مردک، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند. هزاران سال است که در ایران، سرزمین فرهنگ و هنر این رویه زندگی روزمره ماست.

زمانیکه ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک را در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتند سوسمار میخوردند و دخترانتان را زنده بگور می کردید.

شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید ، شما فرزندان خدا را گردن می زنید، اسرای جنگی را می کشید، به زنها تجاوز می کنید، دختران خود را زنده به گور می کنید، به کاروانها شبیخون می زنید، دسته دسته مردم را می کشید، زنان مردم را میدزدید و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم. حال با اینهمه اعمال قبیح که انجام می دهید چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟

تو بمن می گویی از پرستش آتش دست بردارم، ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم. نور و گرمای خورشید و آتش ما را قادر می سازد که نور حقیقت را ببینیم و قلبهایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود. این بما کمک می کند تا با همدیگر مهربانتر باشیم و این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد.

خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده اید. اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم، ما به همنوع کمک می کنیم ، ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم، ما پندار نیک را در بین انسانها ترویج می کنیم، ما هزاران سال است که فرهنگ پيش رفته خود را با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم ، در حالیکه شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید، مردم را دسته دسته قتل عام می کنید، قحطی به ارمغان می آورید و ترس و تهی دستی به راه می اندازید، شما اعمال شیطانی را به نام الله انجام می دهید. چه کسی مسئول اینهمه فاجعه است؟

آیا الله به شما دستور داده قتل کنید، غارت کنید و ویران کنید؟

یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟

شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیر هایتان به مردم یاد بدهید. شما بیابان گردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهید. ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم، تو بجز نظامی گری، وحشی گری، قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عربها یاد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟

افسوس و ای افسوس ... که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی اینکار با زور شمشیر باید عربی نماز بخوانند چون گویا الله شما فقط عربی می فهمد.

من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابانهایی که سابقا عادت داشتید در آن زندگی کنید برگردید. آنها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب از گرما بسوزند، به همان زندگی قبیله ای ، به همان سوسمار خوردن ها و شیر شتر نوشیدنها.

من تو را نهی نمی کنم از اینکه این دسته های دزد را ( ارتش تازیان) در سرزمین آباد ما رها کنی ، در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما.

این چهار پایان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند، زنان و فرزندان ما را بربایند، به زنهای ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند. نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند، به این کارهای جنایتکارانه پایان بده.

آریایها بخشنده، خونگرم و مهمان نوازند، انسانهای پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی، عشق ، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت بنابراین آنها تو و مردم تو را بخاطر این کارهای جنایتکارانه مجازات نخواهند کرد.

من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بیابانهای عربستان بمانی و به شهرهای آباد و متمدن ما نزدیک نشوی ، بخاطر عقاید ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گریت .

خودتون مقایسه کنید ودیگر هیچ...........................

یا حق

نوشته شده توسط محسن صادقیان (مطهر) | لینک ثابت |

لينك باكس پنگوين 

با ثبت وبلاگ خود در اين لينك باكس كاربران خود را تا 1000% افزايش دهيد.

About
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک
I'm in Yahoo...
Google Searcher
Search in all the world & web with Google Search

Copyright 2006 - Designer: Penguin Network >Hessam Sedaghati